از دیروز خیلی بهم ریختم
نمیدونم چرا از سن ادم که میگذره از نظر احساسی بجای قوی شدن شکننده تر میشه؟
مامانم گاهی وقتا که ناراحته خیلی زود گریه اش میگیره و بهش میگم مامان تو بزرگی گریه نکن تو که قوی تری
اما حالا حال دل مامانم رو می فهمم، گذر زمان ادم رو دل نازک تر می کنه، بمیرم برای دل مادرم حالا خوب می فهممش، می فهم از وقتی برادرم رفت مامان دیگه اختیاری روی اشکهاش نداره حالا چه از دوری و دلتنگی چه از سختی و گرفتاری های زندگی.
امان از دیروز و حال خراب من
امان از سادگی ها و ناپختگی ها و زودباوری های من
از دل نازکم
از اشکهایی که روش اختیاری نداشتم البته تو تنهایی هام، دلم نمی خواست فریبام رو ناراحت کنم، دلیل حال خوبم رو
دلم پر بود از ادمایی که ازت حرف می کشن وقتی چیزی می شنون که باب دلشون نیست راحت کنارت می زارن
خیلی داغون بودم تا به الان
قبلا زود خودمو جم میکردم انقدر نمی باختم خودمو
شاید جنس این دفعه ناراحتیم کمی فرق داشت
شاید زیادی خوش باور بودم و صادق
دلم دنبال بهونه بود برای نوشتن و چقدر سبک شدم
پست بعدی من هست دوست دارم بمونه برام
خدا رو شکر برای دلیل خوب لحظه هامون
ما را در سایت خاطره خاطره ها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 120